معرفی دیدنیهای شهرستانهای استان خراسان جنوبی ( آرامگاه زید نار آفریز )
آرامگاه زیدبن موسی بن جعفرآفریز



شمار فرزندان امام کاظم (علیه السلام) مسلم نيست؛ اما چند قول مشهور نقل شده كه مهمترين آنها به شرح ذيل است:
صاحب كتاب عمده الطالب تعدادشان را 60 تن دانسته که 23 پسر و 37 دختر مي باشند (عمده الطالب في انساب آل ابيطالب، ص 226)
مرحوم شيخ مفيد در كتاب ارشاد خود فرزندان آن امام را 37 تن مي داند كه 18 تن پسر و 19 تن دختر است. (شيخ مفيد، ارشاد، جلد 2، ص 24)
فرزندان ذكور امام موسي كاظم (علیه السلام) در منتهي الامال به نقل از شيخ مفيد: «18 پسر به اسامي حضرت علي الرضا، ابراهيم، عباس، قاسم، اسماعيل، جعفر، هارون، حسن، احمد، محمد، حمزه، عبدالله، اسحق، عبيد الله، زيد، حسين، فضل و سليمان مي باشد» .
فرزندان دختر آن حضرت به روايت شيخ مفيد 19 تن به این شرح مي باشند: «حضرت فاطمه الكبري معصومه، فاطمه صغري، رقيه، حكيمه، ام ابيها، رقيه صغري، كلثوم، ام جعفر، لبابه، زينت، خديجه، عليه، آمنه، حسنيه، بريهه، عايشه، امام سلمه، ميمونه، ام كلثوم ».
در كتاب انساب از نسخ خطي مربوط به انساب ائمه كه در كتابخانه آستان قدس موجود است، اولاد امام موسي كاظم (علیه السلام)را شصت نفر ذكر كرده كه سي و هفت تن دختر و بيست و سه پسر ولي آنچه كه اكثر علماي انساب مورد تأييدشان است. سيزده پسر از ايشان داراي اعقاب بوده اند. پنج نفر كه اولادشان قليل است شامل عباس، هرون، اسماعيل، اسحاق، حسن. چهار نفر كه اولادشان در عدد متوسط است شامل زيدالنار، عبدالله، عبيدالله، حمزه و بالاخره پنج نفر كه اعقاب كثير دارند: امام علي الرضا، ابراهيم، مرتضي، محمد عابد، جعفر. ( نسخه خطي به شماره 3591، كتابخانه آستان قدس رضوي)
احتمالاً امام کاظم درآن برهه از زمان تشخیص می دهند که به واسطه کثرت نسل سادات درمیان مردم و پراکنده شدن آنها ندای حقانیت علویان و برتری اهل بیت بر خاندان عباسی آشکار می گردد. (ملکی، 1384ص 81).
از اولاد و احفاد امام موسي كاظم (علیه السلام) این افراد به زيد شهرت داشته اند:
1ـ زيد النار بن موسي الكاظم
2ـ زيد بن علي بن عبدالرحمن بن شمس ابن موسي الكاظم
3ـ زيد بن محمد بن الحسين بن محمدبن الحسن بن علي بن احمد بن جعفربن عبدا لله بن موسي الكاظم
4ـ زيد بن بن الحسين بن زيد النار بن موسي الكاظم
5ـ زيدبن محمد بن زيد بن الحسين بن زيد النار بن موسي الكاظم
6ـ زيد بن محمد بن الحسين بن زيد النار بن موسي الكاظم
7ـ زيد بن علي بن جعفر بن زيد بن زيد النار بن موسي الكاظم
8ـ زيد بن الحسن بن زيد بن علي بن جعفر بن زيد النار موسي الكاظم
9ـ زيد بن موسي الاطروش بن زيد النار بن موسي الكاظم
10ـ زيد بن العباس بن محمد الاعرابي بن قاسم بن الحمزه بن موسي الكاظم
11ـ زيد سياه بن جعفر بن العباس بن محمد الاعرابي بن القاسم بن الحمزه بن موسي الكاظم
12ـ زيد بن الحسن بن محمد المجدين بن محمد الاعرابي بي القاسم بن الحمزه بن موسي الكاظم
13ـ زيد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن محمد المجدر بن احمد بن محمد بن الاعرابي القاسم بن الحمزه موسي الكاظم
14ـ زيد بن حمزه بن محمد بن موسي بن احمد بن محمد الاعرابي بن القاسم بن الحمزه بن موسي الكاظم
15ـ زيد بن موسي بن ابراهيم المجات بن محمد العابدين موسي الكاظم
16ـ زيد بن محمد بن طاهر بن علي بن محمد بن علي بن ابراهيم المجات بن محمد بن العابد بن موسي الكاظم
17ـ زيد بن الحسين بن محمد بن الحسن بن علي بن احمد بن محمد بن جعفر بن عبيد الله بن موسي الكاظم
18ـ زيد بن اسحاق بن موسي بن اسحاق بن ابراهيم العسكري بن موسي الثاني بن ابراهيم بن موسي الكاظم
19ـ زيد بن موسي الثاني بن ابراهيم بن موسي الكاظم (الحسيني الزرباطي، 1419 قمری ص192)
زيد النار بن موسي الكاظم (علیه السلام)
در كتاب انساب كه نسخه اي معتبر و خطي می باشد و به شماره 3591 در كتابخانه آستان قدس رضوي موجود است، چنین آمده: «زيد النار وقتي بر بصره مستولي شد خانه هاي بني عباس را بسوخت و نخلستان هاي ايشان را آتش زد و بدين سبب او را زيد النار گفتند و آخر او را گرفته به مرو بردند و به زهر مأمون شربت شهادت چشيد و او را چهار پسربود. حسن و اولاد او در قيروان مغرب می باشند و حسين محدث را عقب هست به قزوين و جعفر به ارجّان و بنو المكارم از نسل موسي الاصم بن عبدالله اند.»
در كتاب جامع الانساب آمده: «شيخ صدوقي وفات او را در آخر خلافت متوكّل 206 ـ247 در «سرمن راي» تعيين نموده و لذا مي توان گفت كه همانجا نيز به خاك رفته است.» (روضاتي، جامع الانساب، ص67)
در كتاب منتهي الامال آمده: «زيد بن موسي را زيد النار مي گفتند به جهت آنكه در ايام ابوالسرايا كه طالبين خروج كرده بودند زيد به بصره رفت و خانه هاي بني عباس را در بصره بسوزانيد زيد را مأخوذ داشتند و براي مأمون به مرو فرستادند. مأمون او را به حضرت رضا بخشيد و زيد زنده بود تا آخر ايام متوكّل بلكه زمان مستعصم را نيز درك نموده و او را منادمت نموده و در «سر من رأي» وفات كرد.» (قمي، منتهي الامال، ج 2، ص95)
شيخ صدوق مي فرمايد : «زيد در بصره خروج كرد و آتش در خانه هاي بني عباس زد و بهر كجا مي رسيد، مي فرمود: النار النار و از اين رو ملقّب به زيد النار شد».
صاحب عیون اخبار الرضا می نویسد: «چون در بصره خروج فرمود و آن آتش خشم و ستيز بر افروخت حضرت را گرفتند و به خراسان تبعيد كردند و مأمون به خاطر امام رضا (علیه السلام) متعرض حضرت نشد و او را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و به ایشان گفت: اگر به خاطر شما نبود او را به قتل مي رساندم». (عيون اخبار الرضا، ص 479)
صاحب عمده الطالب مي گويد: «مادر زيد الناركنيز بود و محمد بن زيد ابن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب (علیه السلام) در ايام خروج ابي السرايا رأيت امارت وايالت ملك اهواز را از مهرش بربست و چون وارد بصره شد و بر آن شهر غالب آمده آتش در خانه هاي بني عباس زد و تمام نخلستانها و وسايل آنها را آتش زد از اين رو زيد النار گفتند.
از طرفي هم حسن بن سهل با حضرت به محاربت و قتل پرداخت و بعد از جنگ و جدال حضرت را دستگير نمود و پيش مأمون فرستاد در حالي كه حضرت را در بند كرده بودند. مأمون بخاطر حضرت رضا (علیه السلام) از جرم او در گذشت و او را به خدمت برادرش فرستاد. امام رضا (علیه السلام) سوگند ياد كرد كه هيچ وقت با زيد النار سخن نگويد. زيد را رها نمود. بعد از آن به دستور مأمون حضرت را زهر دادند و شهيد نمودند».
در عيون اخبار الرضا (علیه السلام) از ابي عبدون از پدرش مروي است: «چون زيد ابن موسي برادر امام رضا (علیه السلام) در بصره خروج كرد و خانه هاي عباسيان را به آتش كشيد او را نزد مأمون آوردند واين داستان در سال 199 هجري بود و او را به اين جهت زيد النار گفتند. مأمون گفت: اي زيد در بصره خروج كردي و از آنجا گذشتي اول خانه هاي دشمنان ما را از ثقيف و غني و با هله وآن زياد در آتش زدي و بعد خانه هاي بني عم خود را غصب. زيد چون مردي شوخ ومزاح بود گفتند اي اميرالمؤمنين از همه جهت به خطا كار كردم. اگر دوباره به مدينه روم خانه دشمنان خودمان را آتش مي زنم. مأمون از اين سخن بخنديد و زيد را به خدمت برادرش امام رضا (علیه السلام) فرستاد و پيام فرستاد كه من خطا و جرم زيد را به تو بخشيدم. چون زيد را به خدمت حضرت آوردند سخت نسبت به او اظهار نگراني كرد و قسم خورد كه ابداً با او تكّلم نكند.» (شيخ صدوق، ص 479)
محمد حسين آيتي در كتاب بهارستان به نقل از تاريخ حسامي چنين مي نويسد: «چون عبدالله مأمون بر محمد بن امين غالب شد و او را به قتل رسانيد، تمام ممالك را به قبضه اقتدار خود در آورد از جميع جهات استحكام مباني دولت عباسيه را آماده ديده خاطر او را فراغت حاصل آمد الّا اينكه از طرف علويين و فاطميين خاطري آسوده نداشت كه هر روزي در شهري يكي از آنان خروج مي كرد و مردمان را به سوي خود دعوت مي نمود و گروهي بر گرد انجمن شده و به راه مخالفت مي رفتند و از آن سوي نيز احساس كرده بود كه دل هاي مردمان با جماعت علويين است و همي خواست به لطائف تدبير از اين گونه حوادث جلوگيري كرده و صفحه ملك را براي سلسله بني العباس مصطفي دارد.
از اين روي اين انديشه به خاطرش راه يافت يك فرد از علويين را به ولايت عهدي خود انتخاب نمايد كه ديگران از فتنه وفساد و آشوب انداختن در بلاد متقاعد شوند و مردمان خود را بر آرزوي خود رسيده دانند . در اين باب مشورت كرد با فضل و حسن بن سهل ذوالرياستين و ايشان اشاره كردند به سلطان سرير ولايت حضرت علي ابن موسي الرضا (علیه السلام) پس رسولي با تحف و هدايا به جانب مدينه فرستاد و آن حضرت را به آمدن به خراسان دعوت كرد و حضرت چنان كه در كتب و تواريخ مسطور است متوجه خراسان شد. چون در خراسان در شهر مرو نزول اجلال فرمود. عبدالله مأمون اين معني را اظهار داشت و اين سخن را به ميان آورد كه مي خواهم خود را از خلافت خلع و اين مقام و مسند را به تو واگذار نمايم. امام (علیه السلام) اين سخن را نپذيرفت. پس ولايت عهد بعد از خود را بر آن حضرت عرضه داشت. حضرت فرمودند: اگر چه مي دانم بعد از تو زنده نخواهم بود ليكن اين امر را قبول مي كنم بدان شرط كه در امري مداخله نكنم و عزل و نصب بعضي از من واقع نشود.
مأمون به همين قدر قناعت كرد و مجلسي با شكوه فراهم آورد و از هر طرف وجوه و اشراف و بزرگان لشكر و كشور به آن مجلس دعوت كرد و در حضور سي هزار نفر بيعت ولايتعهدي را از براي آن حضرت استوار داشت و در آن مجلس خطباء و شعراء خطبه و شعر خواندند و به آنها جايزه داده شد. چون در دوره مأمون حس انتقام علویین بالا گرفت و هر کجا علم مخالفت افراشته می شد. امامزاده زید فرزند موسی کاظم (علیه السلام) در بصره علم مخالفت بر افراشت و به اتفاق عده ای از اهل البیت بر بنی عباس و پیروانش خشم گرفتند و خانه و کاشانه آنان را آتش زده و نخلستانهای ایشان را سوزانیدند و اگر به مردی از مردان بنی العباس دست می یافتند تنها مجازات او سوزانیدن وی بود و بدین جهت او را «زیدالنار» گفته اند.
در این زمان حسن بن سهل سرخسی به فرمان مأمون لشکری به فرماندهی علی بن ابی سعید به جنگ زید بن موسی (علیه السلام) فرستاد و پس از جنگ سخت موفق به بازگردانیدن بصره به قلمرو خلافت عباسیان گردید و امامزاده زید در اثر امان خواستن به اسارت در آمد و حسن بن سهل او را به نزد مأمون خلیفه عباسی به مرو فرستاد.
درآن وقت مأمون زيد را خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد، چشم حضرت به زيد افتاد اظهار نگراني كرد و فرمود: «ای زید، آیا مغرور کرده تو را کلام سفله اهل کوفه كه گفتند خداوند ذريه فاطمه (سلام الله علیها) را بر آتش جهنم حرام كرده است. اين مخصوص است به آن فرزنداني كه از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) متولّد شده اند مثل امام حسن (علیه السلام) و امام حسين (علیه السلام). آن روز چون سپري شد شب كه مجلس حضرت از بيگانه خالي شد حضرت برادر را طلبيد و دست به گردن او كرد و گريه نمود و فرمود به اين امر شاد مباش اين امر تمام نمي شود.
اينها از روي مكر و حيله اين كارها را كرده اند براي اينكه شما را ذليل و خوار كنند. به همين زودي مرا به زهر جفا شهيد خواهند كرد و گويا به همين زودي شما با مخالفان محاربه داريد.
مي بينم تو را اي محمد كه در عقبه اي كه نزديك جاده اي است و تو را اي زيد در دشتي ساده به قتل رسانند و هر دو نفر شما شهيد هستید و شما را وصيت به صبر و شكيبايي مي كنم. حضرت به اطراف نگريست و سخت گريه كرد. محمد و زيد را گريه، راه گلوي آنها را بگرفت.
بعد از شهادت حضرت رضا (علیه السلام) محمد بن موسي و زيد بن موسي پيروان و شيعيان خود را از مكر و حيله مأمون با خبر كردند. چون اين خبررا به مأمون دادند، دستورداد تا آنها را دستگير كنند. آن دو بزرگوار را گرفتند و حبس نمودند،تا اينكه پاسي از شب گذشت در دل شب بند را شكسته و اززندان گريختند و بر اسب نشسته از راه طرف بصره و كوفه را پيش گرفتند تا اينكه خود را آنجا رسانيده و از مردم عراق نصرت خواستند. در اين وقت شيعيان متوجه شدند و تهيه سلاح كرده و به ياري ايشان شتافتند. چون مأمون از اين قضيه با خبر شد عدّه اي از سواران را براي مبارزه به آنان فرستاد كه آنها را دستگير كنند. در تاريكي شب به آنها حمله كردند و آنها را محاصره كرده زيد بن موسي (علیه السلام) دست به قبضه شمشير برد و جنگ در ميان آنها در گرفت.
آنها تاب مقاومت ومبارزه نيافته رو به فرار گذاشتند. عدّه اي از آنها كشته شدند. چون خبر شكست آنها به مأمون رسيد خودش سلاح بر داشت و آماده مبارزه شد.بزرگان دولت و عيان بني العباس او را مانع شدند و گفتند اين كار شايسته شما نيست. لاجرم منصرف شد و لشكري فراهم كرد و به سوي زيد بن موسي و محمد بن موسي فرستاد و از آن سوي محبان خاندان و طوايف مواليان كه در نوغان و سناباد و ديگر نواحي خراسان بودند در دشت طرق خود را به آنها رسانيده و محمد در حق آن جماعت دعا فرمودند.
در اين وقت لشكر مأمون نمودار شد. جنگ سختي بين لشكر زيد و لشكر مأمون در گرفت. در آنجا ابوالصلت عبدالسلام بن صالح بن سليمان الهروي كه از خواص دربار امامت بود و پيوسته آتش عشق حضرت امام رضا (علیه السلام) در سينه زبانه مي كشيد و از ظلم مامون ملعون جانش به تنگ آمده بود پيش از همه قدم به ميدان مبارزه نهاد. مردانه همي كوشيد تا شربت شهادت بنوشيد و آتش قتال همچنان شعله ور بود تا آنكه آفتاب بنشست دست از جنگ برداشتند. بار ديگر در دامنه كوه فروتق دو گروه با يكديگر تلاقي كرده و كارزار نمودند. آن دو بزرگوار از آنجا گذشتند به جواني خوش سيما برخورد نمودند. حضرت زيد از او پرسيد كه آيا در اين نزديكي جائي است كه بتوان مدتي استراحت كرد و ازشر دشمن ايمن باشيم. آن جوان عرض كرد در اين سرزمين به استحكام كوهپايه كاشمر جايي نيست. با راهنمايي آن جوان به جانب كوه فروتق متوجه شدند. در آن كوه متحصن شدند. سپاه عباسي چون رسيدند لشكر حضرت را محاصره كردند. در اينجا تعدادي از اصحاب حضرت شهيد و عده اي مجروح شدند. آن دو بزرگوار مبارزه كردند تا اينكه محمد بن موسي (علیه السلام) در زميني كه ما بين كاخك و دشت بياض بود به شهادت رسيد و در همان مكان كه اكنون به عنوان بارگاه آن حضرت مشهور است دفن شد.
چون حضرت زيد برادر را كشته و به خاك وخون ديد عالم در چشم او سياه شد. همچون شير خشمگين تيغ از ميان كشيد و بر آن سپاه حمله كرد و همي سر و دست بر زمين ريخت و رجز مي خواند. همچنان سرگرم قتال بود گاهي بر پشته و گاهي به هامون و گاهي بر اوس جبال بر مي آمد تا اينكه به دشت بياض رسيد و از آنجا به كوه كُرُه و باراز رسيد. يكي از مخاذيل اسب حضرت را پي كرد و حضرت به ناچار از اسب پياده گرديد و با كمال ضعف از عقبه آفريز گذشت و به دشت آفريز در آمد و در آن دشت اسبي را با زين و لجام ديد بر او نشست ولي خود را تنها و بي كس ديد. گريه بر حضرت مستولي شد، به ياد برادر افتاد.
كاسه چشم من از گريه تهي شد آري
گوئيا نوبت برگشتن پيمانه ماست
بالاخره خون بسياري از بدنش رفته و از محاربه به تنگ آمده و بر سر كوهي تحصن نمود كه در اين حال معتصم ملعون كه در آن وقت والي بر قاين بود با لشكري رسيد و اطراف كوه را محاصره نمود.
غيرت علوي گريبانش را گرفته از دامنه كوه به دشت فرود آمد و سرگرم جنگ و قتال گرديد و جمعي را به دارالبور فرستاد و اسبش نيز مانند شير مست به هر سويي در جست و خيز بود. با وجود آن همه جراحت كه بر تن داشت حمله هاي متواتر مي كرد و عاقبت اسبش سكندري خورده به زانو در افتاد. حضرت از روي اسب بر زمين افتاد. از بسياري خون كه از بدنش رفته بود در آن موضع كه هم اكنون مشهد شريف وي واقع است از پاي در آمد و شربت شهادت نوشيد. بعد از شهادت زيد معتصم عباسي به قاين آمده و واقعه زيد و برادرش محمد را به مأمون نوشت و هر يك از سران سپاه را جايزه و خلعت بخشيد و بعد از رفتن آن ملعون مردمان در آن ناحيه اجتماع كرده و به تجهيز بدن زيد پرداختند و آن در ثمين را در آن سرزمين دفن نمودند.
نقل كرده اند كه معتصم عباسي بعد از شهادت زيد از كردار خود به شدت پشيمان و نادم شد. چون امر مملكت بعد از مأمون بر او قرار گرفت به زيارت زيد آمد و گريه و زاري بسيار نمود و بر مدفن زيد قبه و بارگاه با شكوه ساخت كه تا تاريخ سنه هشتصد هجري است نيز معمور، و داراي گنبد و بارگاهي بوده كه نام معتصم عباسي به خط كوفي بر آن مسطور شده وهم اكنون در ابتداي درب ورودي كتيبه آن نصب مي باشد.
وزير مشهور محمد بن الحسن بن المنصور(شیخ ابوالماخر) نيز در عهد سلطان محمود غزنوي (بهرامشاه غزنوی)در تعمير و توقير آن سعي بليغ كرده است. اين بود آن چه مورخ حسامي علي ابن ياسر حسامي در تاريخ خود بنگاشته و به تاريخ قهستان تأليف ابوالمحامد روبخي قهستان مستند داشته است (آيتي، 1371، صص 54-53)
مورّخ مشاراليه اگر چه در نقل اين قضيه منفرد است الّا اينكه وجود مزار ديرينه خواجه اباصلت در دشت طرق و مزار سلطان محمد بن موسي در كاخك و مزار زيد بن موسي در آفريز قاين را مي توان شاهد درستي بر اين روايت گرفت و دليل مسلمي بر خلاف آن نيست كه منافي صحت اين روايت باشد
محل دفن امام زاده
همان گونه که بیان شد، علماي تاريخ و انساب در خاتمت امر زيد به اختلاف سخن گفته اند. شیخ صدوق وفات زید را در اواخرخلافت متوکّل عباسی ( 206 هجری قمری) در سرزمین سامرا تعیین نموده که همان جا نیز به خاک رفته است. شيخ عباس قمی هم در کتاب منتهي الامال وفات ایشان را در سامرا می داند، اما قاضي نور الله شوشتري در مجالس المؤمنين و مؤلّف كتاب عمده الطالب نوشته اند كه زید را مأمون در خراسان مسموم نمود و مدفن وی را در مرو مي دانند؛ اما مورّخين قهستان محل دفن وی را در آفریز قاینات دانسته اند. (آيتي، 1371، :57)
احاديثي از حضرت زيدبن موسي
در كتاب دوم خصال از عبدا… بن ضحاك نقل شده: « حديث كرد مرا زيدبن موسي بن جعفر (علیه السلام) از پدر بزرگوارش از جدش از پدر گرامي علي بن حسين (علیه السلام) از پدرش علي بن ابيطالب (علیه السلام) در روايت ديگر سلسله سند اين حديث به حسين بن زيد از امام صادق (علیه السلام) از آباء عظامش منتهي مي شود كه رسول خدا فرمودند: يا علي بشرّ شيعتك و انصارك بخصال عشر يعني «اي علي شيعيان خود را بشارت بده به ده خصلت. اول آن اينست كه حلال زاده هستند، دوم ايمان نيكو به پروردگار دارند، سوم خداوند آنها را دوست دارد، چهارم وسعت در خير ،پنجم وقتي كه بر صراط مي گذرند نوري بين چشمهاي آنها درخشان است. ششم توانگر و غني هستند. هفتم خداوند دشمنان آنها را دوست ندارد. هشتم از مرض جذام ايمن هستند، نهم از گناهان دور هستند، دهم در بهشت با من هستند».
در جلد دوم تفسير برهان در ذيل آيه شريفه (ان الذين لا يومنون بالاخره ….عن الصراط لنا كبون) از بكربن محمد بن ابراهيم غلام خليل مروي است كه گفت: «زيدبن موسي از پدرش موسي از پدرش جعفر از پدرش محمد از پدرش علي بن الحسين از پدرش حسين از پدرش علي ابن ابيطالب (صلوات الله عليهم) در اين قول خداي عزّوجل كه ذكر شد براي ما حديث كرد كه امام كاظم (علیه السلام) فرمود : مراد از صراط ولايت ما اهل بيت است».(رضويان، مظهر قهر جبار زيد بن موسي، ص44)
یاد کرد زیدالناردرسروده شعرای محلی
مرحوم آيتي در بهارستان نقل مي كند:
«وقتي شرح حال امام زاده را مي نوشتم قلم را گذاشته و اندكي به خواب رفتم كه در عالم رؤيا ديدم در روضه مقدسه امام رضا (علیه السلام) هستم و با خضوع و خشوع آن حضرت را زيارت نموده و اشك سرازير است و دستانم بر درب بزرگ نقره انداخته مي گويم:« فقيرك ببابك مسكينك بفنائك». البته اين خاك مشعر است بر اينكه امام همام بر اين محررات توجهي دارد يا اينكه زيارت اين امام زاده ها در وقتي كه دست نرسد به منزله زيارت امام است. ايشان در فروردين 1326 به زيارت این امام زاده آمده و اين قصيده را مي سرايد:
باز آي كه باغبــان گلستـــان آفريـــــز
بگشوده در ز روضه رضوان آفــــريز
دستي دراز كن كـــه بچينـــي گلي زبـاغ
بردار تحفه از گل و ريحــان آفــريز
گويـا شبـان وادي ايـمن كه نـــار طـــور
آورده سر برون ز بيــابــان آفريــز
نــام تو زيد نــار و مزار تــو نـــور بــار
خواهد قبس كليـم زنيــران آفريــز
ايــوان زده است بـر سر كيوان زعزّوفخــر
تا سر كشيده بر فلك ايـــوان آفريز
از آسمــان درود فرسـتنـــد قدسيـــان
بر گنبد منير درخشــــان آفريـــز
خواهي كــه بنـگري شــرف و عـزّ ايزدي
بر گنبد لواي دولت ســلطان آفــريز
چشمم چــو اوفتــاد بـر آن گنبــد منيـر
يـــاد آورم زوقعه ســوزان آفـريـز
آه از دمــي كـــه زاده موسـي زروي اسب
در خاك و خون فتاد به ميدان آفريــز
آغشته تـن بـــه خون و زمرگ بــرادرش
داغي بـدي چــو لاله نغمان آفـريـز
زين گفته آيــتي كــه زخدّام حضرت است
روشن نـمود شمع شبستـان آفـريــز
ابن حسام خوسفي از شعراي معروف ارادت ويژه به آستان زيد بن موسي داشته كه این قطعه شعر از ايشان نقل مي گردد:
ما به درگاه تو شاها بــه نيـاز آمـده ايم
رفتــه بـوديم زكوي تــو و بــاز آمـده ايم
روي دل در طرف زاويـــه تحقيـق است
باز از اين روي نه بروجه مجـــاز آمــده ايم
تـا كه محمود شود عاقبــت ما بـه تمام
بــر در حضرت سلطان چو ايـــاز آمـده ايم
حــرمت قبلـه اربـاب قهستـــان آمـد
مــا بديـن قبـله دولت بـه نماز آمــده ايم
بنـدگـانيم بــه اميــد تــرحـم ز وطن
بــه در بنـدگــي بنــده نــواز آمــده ايم
بستـه احـرام ره كعبــه اقبـــال شمـا
همچـو حجاج بـرغبت بـه حجــاز آمده ايم
شمع سان آتش دل درجگر افروختـه ايم
بين كه چون شمع همــه سوزوگداز آمده ايم
ما چو عصفور و تو شهباز نشميــن گه راز
بــال و پر ريختــه در ســايه بـاز آمده ايم
چون جواز كرمت جايز آل علــــي است
كرمي كن كــه بـــه اميــد جواز آمده ايم
(ابن حسام خوسفي، 1366 )
یکی دیگر از شعرا این ابیات را سروده است:
بنــــده شـايستـه پـــروردگــار
نسل پـاك احمـد ذوالاقتــدار
زاده پــــاك امـــام هفتميـــن
زيـــد نار اي نور نــاب آشكار
آستـــانت ملجــأ اهــل نيــــاز
آستينـت پر ز در شاهــــوار
اي شهيـد لالـه گـــون آفريــــز
مشهدت محبوب اهــل روزگار
رهنــورد عشق اي شيـــر نبــرد
مرد پردل جنگجوي هـــوشيار
در ره آئين حـق ثـابــت قــــدم
بودي اي پاكيزه خوي نـــامدار
بهر خـون خواهي هشتــم پيشــوا
باگروه پست كــردي كـــارزار
خون پاكـت بر زميـن جــاري نمود
دشمن غــــدار طبع نابكــار
خراسان جنوبی سرزميني است كه ساليان سال در گوشه اي از كشور اسلامي ايران بدون شناخته شدن استعدادها و توانائي هايش قرار داشته و حال كه اين منطقه بصورت استاني مستقل مطرح شده بايد در اعتلاي آن بكوشيم و توانمنديهاي انساني ، فرهنگي ، جغرافيائي ، معدني و غيره را به همگان نشان دهيم .