آداب و سنن استان خراسان جنوبی ( بازیهای محلی بیرجند )
بازیهای محلی بیرجند



در اوايل قرن حاضر افزون بر 100 بازي در منطقه بيرجند معمول بوده كه تعدادي از اين بازي ها خاص اين منطقه بوده اند . بسيارى از اين بازى ها با تأسيس و توسعه و ازدياد مدارس جديد و رواج بازىهاى مدرن و اروپايى و پيدا شدن اسباب بازىهاى تازه فراموش شده و حتّى نام و چگونگى آنها نيز از يادها رفته است ولى برخى از آنها هنوز جزء سرگرمىهاى بچّه ها ، نوجوانان و جوانان(پسران و دختران) مىباشد و گاهي در برنامه هاى همگانى و رسمى نيز اجرا مىگردد . در اين قسمت نام اين بازي ها ذكر گرديده و تنها دو نمونه از آنها توضيح داده شده است :
- اَاْتِشْ بَاْزى (آتشبازى)
- اَاْخُن[د] بَاْزى (آخوند بازى)
- اَاْشنا بَاْزى(شنا بازى / شنا)
- اَاْلُو بَاْلُو هِىْ (آلبالو هِى)
- اَتَك مَتَك (اَتَك مَتَك)
- اَتَلْ مَتَلْ (اَتَل مَتَل)
- اَرَّاْده گَلُاْنى (اراده گرداني)
- اَرَقچى پِىْ كوُنَك (عَرقچين پى كونك)
- اَروُسْ بَاْزى(عروس بازى / عروسك بازى)
- اَزچِ مِتَرسى (از چه مىترسى))
- اَسْپْ بَاْزى (اسب بازى)
- اِسْتا قُلُاْمِسِىْ پيشْ بِيا (استاد غلامحسين پيش بيا)
- اِسْتاىِ زَنجيلْ باف (استاد زنجير باف)
- اُسُل لوُ لوُ/ لى لى (اصول لولو/ لىلى)
- اُنّى اُنّى (اُنّى اُنّى)
- اَوّْ بَاْزى (آب بازى)
- بادْ خُردِه[ن] (تاب خوردن)
- بَجوُل بَاْزى (بجول بازى)
- بَرف بَاْزى (برف بازى)
- بَلوّ بَلوّ
- بَنْ [د] بَاْزى (بند / سدّ بازى)
- بُنيكْ بَاْزى (ماله بازى)
- پَاْدِشا بَاْزى (پادشاه بازى)
- پَلْپَليسْكْ بَاْزى (فرفره بازى)
- پَلّه جَسته [ن](پَرِش / پريدن از روى چيزى)
- تَاْرِخُشْ [ك[ (تر و خشك)
- تاقِ جُف[ت[ (طاق يا جفت)
- تَپّْ تَپِّ خَمير (تَپ تپ خمير)
- تَخته نَر (تخته نرد)
- مُق بَاْزى(تخم مرغ بازى)
- تُشلِه بَاْزى(تيله بازى)
- تَلِ تَل تى تَلِ پا
- تَلِخِشْتَك
- تِليفانْ بَاْزى (تِلفن بازى)
- تَنوّ بَاْزى (طناب بازى)
- جِنَّت بَاْزى (جنّت بازى)
- جوّز بَاْزى (جوز / گردو بازى)
- چَرخِ فَلَك (چرخ فلك)
- چَرخِ گَلوّ
- چَقُوك بَاْزى (چغوك / گنجشك بازى)
- چَكلَك وَر چَن[د]
- چوُ بَاْزى (چوب بازى)
- چُوپا بَاْزى (چوب پا بازى)
- چوّگان بَاْزى(چوگان بازى)
- خَاْله بَاْزى (خاله بازى)
- خَرِ سوّزْ پَاْلُاْنِ سوّز (خر سبز، پالان سبز)
- خُروُس بَاْزى (خروس بازى)
- خِيار بَاْزى (خربزه بازى)
- دال بَاْزى (دار / درخت بازى)
- دُرنه بَاْزى (تُرنا بازى)
- دَر هَواچِ مِپَره (در هوا چه مىپَرد)
- دُز[د] بَاْزى (دزد بازى)
- دَسْمالْ بَاْزى(دستمال بازى)
- دَقَاْمْ شُدَنوُكْ (قايم باشك / قايم بازى)
- سُر دِرختى پا درختى (سَر درختى، پا درختى)
- سَرشاخ (سرشاخ)
- سَگْ بَاْزى (سگ بازى)
- سَنگْ تِلِكّوُنَك (سنگِ تِلِكانك)
- سنگِ دَسْ[ت] (سنگِ دست)
- سيخِ تُسّوُك (سيخ تُسوُ)
- شِاْرِخَتْ (شير و خط / شير يا خطّ)
- فِرفِروُنَك بَازْى (فِرفِره بازى)
- شَمشير بَاْزى (شمشير بازى)
- قالِ بوُج وَرشوُر كِرده[ن] (سوراخ زنبور به شور انداختن)
- قُپَّك بَاْزى (ريگ بازى)
- قَزَل خانُم (جفتك چاركُش)
- قَمبوُربيْك (زُنبُر)
- قوُچّ دَاْوا (قوچ دعوا)
- كَاْقَزباد بَازى (كاغذباد/ بادبادكبازى)
- كُشتى(كُشتى)
- كَفتَربَاْزى (كبوتر / كفتربازى)
- كُلاپَس پَرُاْنَك (كلاه پس پرانك)
- كَلاقْ پَر (كلاغ پَر)
- كُلُمبه كُليچه (آفتاب مهتاب)
- كَلوُخى پَزى (كلوخىپزى)
- كَلّه مَلَّقْ (كَلّه مُعَلّق)
- كُماچِ مِپَزُم (كماچى مىپَزم)
- كُوتِشْنه خَرَاْبو
- كُورُمْ شَمَكوُرُم (كُورم، كتَم و كورم)
- گُرگَم بِ هَوا (گرگم به هوا)
- گِل بَاْزى (گِل بازى)
- گَلوُنُوك
- گُلّه بَاْزى (گلوله بازى)
- گُنده بَرف بَاْزى(گلوله برف بازى)
- گوُكّ بَاْزى (گوى بازى)
- گوُشه وَرگوُشه(گوشه بر گوشه)
- گوّ، گوُسَاْله، فَنگُلى (گاو، گوساله، فينگيلى)
- لَپَّر بَاْزى
- لُمْبوُنُوكّ
- لَنگَر پَاْيه (اَلَّا كلنگ)
- لوّلوّ
- لِيْس بَاْزى (ليس بازى)
- مُجَسّمه بَاْزى (مجسّمه بازى / بازىِ مجسّمه)
- نَخُتُ كِشمِش (نخود و كشمش)
- نِشُاْنه زَنى (نشانه زنى)
- وِجْ وِجوُنَك
- هُلُوكّ هُلوُكِّ مَنگَلى
- هَمْپا (هَمپا/ مسابقه دو)
- هِنْدُاْنه بَاْزى (هندوانه بازى)
- يَگْ لِنگى (يك لنگى / لِى لِى)
شرح چند نمونه از بازیهای سنتی محلی :
الف - اِسْتاىِ زَنجيلْ باف (استاد زنجير باف)
چند بچّه حدوداً ده ساله و تقربياً هم نيرو - دختر يا پسر يا هر دو - در يك صف كنار هم مى ايستادند ودستهاى يكديگر را محكم مىگرفتند. در دو سر صف دو تا از بچّه هاى بزرگتر يا نيرومندتر مى ايستادند و دست اوّلين بچّه سرِ صف را مىگرفتند. اين دو بچّه نقش دو "استاد" بازى را داشتند. بچّهاى كه در سر طرف راست صف ايستاده بود "استاد" اصلى بازى بود و آن كه در سمت چب صف بود "اِستاىِ زَنجيل باف" (استاد زنجير باف) خوانده مىشد. ابتدا "استاد" اوّلى به "استاد زنجيرباف" خطاب مى كرد و مى گفت:
"اِستاى زَنجيل باف" و او در پاسخ مىگفت: " بَاْله / اَاْله "(بله) و ادامه مى داد: "زَنجيلِماره بِباف"(زنجير ما را بباف) و او مى پرسد: "با صداى چه"
اُستاد مثلاً مى گفت: "با صداى كلاغ". آنگاه استاد دوّمى مى گفت:
"اُشتُرُن سَركار از كَدُو قَلْأه بِرَن (اشتران سركار) سركار" عنوانى بود كه به "اميرقاين" اطلاق مى شد. ( از كدام قلعه بروند).
و او دست خود و دست بچّه اى را كه گرفته بود بلند مى كرد و مى گفت: "اَزى قَلْأه " (از اين قلعه).
"استاد زنجيرباف" در حالى كه دست بچّه كنارى خود را در دست داشت مرتّباً صداى "كلاغ" در مى آورد و به راه مىافتاد و بچّههاى ديگر دست در دست به دنبال او حركت مى كردند و از زير بازوان "استاد" اوّلى و بچّه مجاورش مى گذاشتند و صداى "كلاغ" در مىآوردند و به جاى اوليّه خود برمىگشتند، در نتيجه بچّه مجاور "استاد" برمى گشت و جهت ايستادنش عوض مى شد و دو دست او كه قبلاً در دو طرف وى بود هر كدام از جلو به سويى ديگر كشيده مى شد. اين گفتگو ميان دو "استاد" پيوسته تكرار مى شد و هر بار "استاد زنجيرباف" با بچّه هاى پشتِ سرش از زير بازوان دو بچّه بعدى رد مى شدند تا جهت ايستادن و وضع دستهاى همه بچّه ها عوض مى شد و "زنجير بافته مى شد". آنگاه پرسشها و پاسخهاى زير ميان دو "استاد" ردّوبدل مى شد:
استاد اوّلى استاد دوّمى (زنجيرباف)
"اِستاىِ زَنجيلْ باف " (استاد زنجير باف) بَاْله / اَاْله (بله)
"زَنجيلِ ماره بافتى " (زنجير ما را بافتى) بَاْله / اَاْله (بله)
"در كُلِ كار اِنداختى " (در پايان كار انداختى) بَاْله / اَاْله (بله)
"زِريق زِريق مىبافتى " (زريق زريق مىبافتى) بَاْله / اَاْله (بله)
"مُخكَم مُخكَم بافتى " (محكم محكم بافتى) بَاْله / اَاْله (بله)
"بِكَشُ بِبين" (بكش و ببين) بكَشُ بِبين( بكش و ببين)
آنگاه هر يك از دو "استاد" صف را به طرف خود مىكشيدند و همه مىگفتند: بكش و ببين" و آنقدر اين كشيدن را ادامه مىدادند تا دست يكى از بچّه ها از دست بچّه كنارش در مىرفت و "زنجير" پاره مىشد و با اين عمل اين "داو" بازى پايان مىيافت و اگر مىخواستند آن را ادامه بدهند همين برنامه را تكرار مىكردند.
ب- اَزچِ مِتَرسى( از چه مى ترسى) :
يكى از كارهايى كه بزرگترها براى سرگرم كردن و گذراندن وقت بچّه ها - و نيز براى آن كه ترس آنان را از بين ببرند - مىكردند اين بود كه بچّه را روى زمين روبروى خود مىنشاندند و او را مخاطب قرار داده از وى پرسشهايى مىكردند و او به هر كدام پاسخى مىداد.سؤال و جوابها" از اين قرار بود:
سؤال: جواب:
-"اَزْ چِ مِتَرسى (از چه مىترسى) از هِچّى (از هيچ چيز).
- با بلند كردن انگشت شست: اَز اى مِتَرسى (از اين مىترسى) نه
- با نشان دادن چيزى: اَز اوُ مِتَرسى" (از او/ آن مىترسى) نه.
(اين سؤال با نشان دادن چيزهاى مختلف و يا نام بردن برخى حيوانات چند بار تكرار مىشد.)
- سَنگِ اَاْسِيا كُل كُنَنْ گردَن تُ اِنْدَاْزَن مِتَرسى " (سنگ آسيا را سوراخ بكنند و گردن تو بيندازند مى ترسى) نه.
ناگهان "بزرگتر" دو دست خود را بهم مى زد و طبعاً كودك تكانى مىخورد و بيم زده مىشد و او بلافاصله مى گفت:
"ديدى مِتَرسى: "هِج وَخْ بِنِتَرسى(هيچ وقت نترسى).
و با اين جمله "بازى" تمام مى شد.
خراسان جنوبی سرزميني است كه ساليان سال در گوشه اي از كشور اسلامي ايران بدون شناخته شدن استعدادها و توانائي هايش قرار داشته و حال كه اين منطقه بصورت استاني مستقل مطرح شده بايد در اعتلاي آن بكوشيم و توانمنديهاي انساني ، فرهنگي ، جغرافيائي ، معدني و غيره را به همگان نشان دهيم .