محمد حسن معاضدى

زندگی نامه استاد معاضدی

طبق مدارک سِجلی موجود و اظهارات پدر و مادر و خویشاوندان درجه ی اول تولد اینجانب در تاریخ اول بهمن 1309 اتفاق افتاده. پدرم که کشاورزی زحمت کش بسیار با ذوق و هوشیار و با استعداد بود شغل باغبانی و زراعت را از اجداد خود به ارث برده و مانند پیشینیان خود بعلت نداشتن آب و زمین روی زمینهای زراعی و باغات اناری مالکین و اربابهای شهر بیرجند گاهی بعنون اجاره کار و زمانی بعنوان کارمزدی یعنی برداشت یک چهارم از محصولات زمینی چون گندم و جو و ارزن و جالیز و زعفران و یک پنجم از محصولات سردرختی مانند: انار و عناب کار می کرد و بعلت وفور استعداد و ذوق لطیف در عین بیسوادی مغز او مخزن حکایات کوتاه و ضرب المثلها و اشعار زیبا و مرثیه ها و مسائل دینی بود بطوریکه برای طرح هر موضوع اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی از هر یک از اندوخته های ذهنی خود به خوبی و به موقع استفاده می کرد بطوریکه افراد درس خوانده و با سواد در مقابل او یارای عرض اندام نداشتند. او مرا در اول مهرماه 1317 شمسی به دبستان شوکتی بیرجند سپرد و آرزوی او این بود که پس از گرفتن تصدیق ششم ابتدایی مرا به مدرسه ی گروهبانی بفرستد که تمام بچه های همسن و سال من که متعلق به آشنایان و همکاران و خویشاوندان وی بودند زیردست من باشند.
اما بعد از اتمام دوره ابتدایی و اخذ تصدیق ششم ابتدایی ناگهان تغییر عقیده داد و در کمال فقر و ناداری مرا به دبیرستان فرستاد و همینکه تصدیق کلاس 9 را گرفتم بعلت نداشتن بضاعت مالی از فرستادن من تا گرفتن دیپلم برای ادامه ی تحصیل بازمانده و خوشبختانه در شهر ما بیرجند دانشسرای مقدماتی وجود داشت که هم به داوطلبان دیپلم می داد و هم استخدامشان را تضمین می نمود و هم در مدت دو سال تحصیل در دانشسرا شبانه روزی بودیم و خرجی بر پدر تحمیل نمی شد. بالاخره در خرداد 1330 بدریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی نایل و در مهرماه همان سال به استخدام آموزش و پرورش بعنوان آموزگار درآمدم. با وجود سپردن تعهد 5 سال خدمت در روستاها بدستور علامه سیدمحمد فرزان رئیس آموزش و پرورش وقت، سال اول را که حقوقمان تا آخر اسفند 1330 پرداخت نمی شد. در مدارس شهر مشغول بکار شدیم که از امکانات زندگی خانواده ی خودمان برخوردار شده و در روستا بعلت تنگدستی به مشکلی گرفتار نشویم. در فروردین ماه 1331 برای گذراندن خدمت سربازی عازم تهران شدم تا پایان شهریور ماه بعنوان دانشجوی دوره احتیاط دانشکده ی افسری در تهران مشغول خدمت و آموزش نظامی شده و در مهرماه همان سال به هنگ 20 پیاده ی زاهدان با درجه ی ستوان سومی برای یکسال باقی مانده از خدمت مامور شدم. و پس از 5 سال خدمت آموزگاری در روستاهای خُنگ آرویز و خراشاد و در مهرماه 1337 در یکی از مدارس شهر مشغول به کار شدم همزمان موفق به اخذ گواهینامه ی دیپلم ششم ادبی گردیده و در مرداد ماه 1340 پس از شرکت در کنکور دانشسرایعالی تهران و قبولی در رشته ی آموزش و پرورش ابتدایی از مهرماه 1340 در دانشسرایعالی مشغول به تحصیل و پس از گذرانیدن 3 سال تحصیلی در خرداد ماه 1343 با اخذ مدرک لیسانس به شهر محبوبم بیرجند مراجعت کرده و بعنوان دبیر دانشسرای مقدماتی و تربیت معلم یکساله مشغول تدریس شدم و یکسال بعد بعنوان نماینده آموزش و پرورش به شهرستان قاین رفتم و مدت 3 سال در سمت رئیس نمایندگی آموزش و پرورش در قاین خدمت نموده و در بحبوحه ی زلزله مهیب جنوب خراسان در شهریور ماه 1347 بعنوان مسئول اموزش ابتدایی شهرستان بیرجند منتقل شدم. اما تا پایان مهرماه و سروسامان دادن به وضعیت آموزگاران و دانش آموزان زلزله زده ی نیمبلوک در محل ماندم از آن تاریخ تا مرداد ماه 1353 به خدمت اداری و تدریس در مراکز تربیت معلم بیرجند مشغول بودم پس از انتقال به مشهد در سمت های راهنمای تعلیماتی مدارس ابتدایی و تدریس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی و مرکز تربیت مربی کودک فعالیت می نمودم. و در روزهای اول پیروزی انقلاب مراکز تربیت معلم تا حدی تعطیل گردید بناچار بازهم به راهنمائی تعلیماتی در مدارس ابتدایی پرداختم و بالاخره در تاریخ 18/8/62 پس از 32 سال خدمت بازنشسته شدم.
استاد در سال 88 دار فانی را وداع گفت
 
شعر گویشی معاضدی در ردیف بهترین شعر گویشی کشور قرار دارد . اشعار معاضدى همه زيبا و زنده است اما شعر كوه دهنه از زيبائى خاصى برخوردار است كه به عنوان نمونه اى از طبع روان ايشان آورده مى شود.

کوه دهنه

پَرِنَه دل مُوکَشى تا به‏رَوُم ور دهنه
خود رفیقون خو کنم رابطه خور حسنه

دل مو بر مردم سخلوکش کوه تنگ شده بود
بر گلن لاله و بر بلبل شیرین سخنه

بر در ختن بنه بر شر شر اُبِر لاخو
بر پُدینان بَرجُو بر گل نازک بدنه

بِر رَمه برّه و بزغاله و بر بوى بهار
بر حسینا که میون کوه و کمرنى مزنه

دم ده بُرِّ زن بچه ى هنشسته بدن
سیل مکردندکه چو جور خاله بگم تُو مِتَنه

فاطمه خود رقیه زِرکُل اُ جُومه مِشُست
گله داشت از پِسَرُن شهرى ولات چَپْنه

مَرِضا بِرخُو مِخُوند گوشه پاتو چَوُشى
وَ مِدوخت گیوه وَکَنده به سوزن تمنه

از برلاخ حسینا بدر آمد مُر،دید
گفت که اِمرو چه عجب روز بزده از دهنه

چه سلام، چه علیک، توکُجَه اِینجه کُجه
اِشپِشُن مابِنیِهَ تور بِکَنه مثل کنه

وَى مِگُم بر تو پیو سى شده بُد دل مو بُر آر
از تو مَیُم که حکایت کنى اُوسُنَه سَنَه

گفت وَر چَش خُو ور صوفه بیا گفتم چش
هُنْشستم بَرِ هَم گوشه اَیوُ دو تنه

گفت از عشق جگر سوز وگل افروز قُلى
از برات قَیچَکى و زینب پا چین چَکَنه

از رجب یک لاقبا، از صفرو بچّه گدا
از غُلُم شل که مِرَه شلغم و زَردک مِکَنه

مادرى مجمه پرخاشک برمابدر آرد
گفت، بنگر که چه نَاده پیش ماه مَمَه فَنه

جوز وبَادُم و کنو، خسته وعناب و سُفوف
مغزدک و نخود وتخم کدو، پسته بنه

واى که اسباب خجالت شده نَادَارِى‏ما
بِرهَمو هِشکه وَرى دُو مَن کوه پا نِمَنِه

گفتم اى لطف وصفا قابل صد چَندُ و نه
گِدَه از خوب و خراب خود مو بُرار مِزّه چنه

روز دکوه شد وَ خَزُم بِر خو بِرُم گفت نَخَى
جون ما وَسْتَه که شُم بِر تو نَسق دَاده ننه

گفتم اِمرو گِدَه زحمت نِمِدُم بیشتر ازى
گفت سهله به خدا مشکنه دل پیرزنه

ایر ببوسیدم ورراه زدم تنگ غروب
نِمِدُنى که هَنو دل مو بِرى پر مزنه

غم آوارگى‏ما خو معاضد سهله
از خدا مام که نشو کودهنه بى سکنه